تبليغاتX
داستانهای یک مزخرف نویس
قسمت آخر داستان " آرزو "


آرزو- قسمت آخر

تمام طول مسیر به شوخی و خنده گذشت. حمید اینقدر جک تعریف کرد که دل و روده‌ی هممون بهم پیچیده بود. خوشحال بودم که همچین دوستی دارم؛ آدمی که میتونست غم و غصه رو از زندگیت بیرون کنه و حداقل لحظاتی باهاش شاد باشی. نزدیک‌های ظهر بود که رسیدیم چالوس. ویلای دوست حمید 3 کیلومتر با چالوس فاصله داشت و کنار جاده بود. از دور به نظر قشنگ می‌اومد؛ دو طبقه هم بود. حمید ماشین رو همونجا جلوی در ویلا پارک کرد و با کمک هم وسائل رو بردیم داخل ساختمون. همین که وارد شدیم بوی رطوبت خورد توی دماغمون. معلوم بود که چند وقتی میشد بدون استفاده بوده و حتی در ساختمون رو هم باز نکردن. همون اول کاری با اینکه هوا مقداری سرد بود تمام در و پنجره ها رو باز کردیم تا هوا عوض بشه.  یخچال رو روشن کردم؛ ماهی و مرغ و گوشت هایی رو که حمید با خودش خریده بود رو توی یخچال گذاشتم و داشتم بقیه ی وسائل رو جابه جا می‌کردم که رویا اومد و گفت:
- نهار چی کار کنیم؟؟ گشنمه هااا؟؟
حمید توی حیاط بود. از همون جا صداش زدم:
- حمیییید... نهار چی؟
حمید از پنجره‌ی باز حال پرید داخل و گفت:
- کـُـباب می‌خوریم دیگه!!!
- کـُباب؟؟چی هست؟
- آی کیو... کـُباب همون کبابه!! خنگ!
رویا پرید وسط حرفش و گفت:
- خنگ خودتی.... خب درست مثل آدم صحبت کن! حالا کی کباب درست کنه؟
حمید سوئیچ ماشین رو تو هوا تکون داد و گفت:
- میرم میخرم... الان که دیگه وقت واسه کباب درست کردن نیست... امشب خودمون درست میکنیم!
و بعدش از همون پنجره‌ای که داخل شده بود پرید و رفت بیرون!حمید که رفت من یه نگاه به سرتاسر خونه کردم. یه شومینه پایین داشت و فقط یه بخاری بالا. با خودم گفتم فقط خدا کنه سرد نشه هوا که داغون میشیم. داشتم میرفتم به سمت در پشتی ساختمون تا قسمت پشتی ویلا رو ببینم که رویا از طبقه ی بالا صدام زد:
- فرزاد... فرزاد...
- من اینجام... چیشده؟
چند لحظه صدای نیومد و بعدش دیدم که از پله ها داره میاد پایین:
- اینجایی؟
- آره... مگه قرار بود کجا باشم؟
- فکر کردم بالایی... اونجا دنبالت میگشتم!
- کاری داشتی؟
- کجا میری؟
- دارم میرم پشت ویلا رو ببینم!
- بیا باهم بریم...
در قفل بود اما کلیدش بهش آویزون بود. در رو باز کردیم و دیدیم قسمت پشتی منتهی میشه به دریا. رویا با دست زد به کمرم و گفت:
- ای ول... چه باحاله... نه؟
- آره... استفاده از دریا به طور اختصاصی!
رویا دوید و رفت سمت دریا. منم خواستم برم که باغچه کوچیک حیاط توجه منو جلب کرد. چندتا درخت انار و پرتقال و انگور داشت و دور تا دورش هم بوته های تمشک بود. تمشک‌ها و انارهاش دست نخورده بودند ولی پرتقال ها دیگه خشک شده بودن؛ درخت انگورش هم انگار میوه نداده بود. داشتم تمشک میچیدم و میخوردم که رویا اومد:
- تنهایی میخوری نامرد؟
- دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد!
- یعنی چی؟ چه ربطی داشت؟
- خیلی هم ربط داشت. یعنی اینکه شاعر میگه موقع تمشک خوردن کسی رو خبر نکن که ممکنه سهمت کم بشه!
- نوش جونت عزیزم. اصلا همه‌اش مال خودت... من نمی‌خوام؛ خوبه؟
- آره!
- نه... اصلا هم خوب نیست. داشتم امتحانت میکردم. خسیس! اصلا کاری به تو ندارم. خودم میخورم!
داشتم تند تند تمشک میچیدم و میخوردم که رویا دستمو گرفت. برگشتم سمتش و گفتم:
- چیه؟ چته؟
اومد رو به روم وایساد و اون یکی دستم رو هم گرفت تو دستش و گفت:
- فرزادم... منو میبخشی؟
متعجبانه نگاهش کردم و گفتم:
- فرزادم؟؟؟ ببخشم؟؟؟ داری چی میگی واسه خودت؟
- تو فقط بگو میبخشی یا نه؟
- چی چی رو ببخشم... تو بگو چی‌شده؟
- باید بدونم میبخشی یا نه تا بهت بگم!
- نه نمی‌بخشم!! نمیخواد هم بگی!
آهی کشید و دستمو ول کرد و رفت سمت ویلا. با خود فکر کردم الان باز میخواد یه نقشه ای بکشه که شب پیشم بخوابه؛ بخاطر همین محلش نذاشتم. یه مشت تمشک چیدم و ریختم توی جیبم؛ یه مشت دیگه هم گرفتم دستم و برگشتم داخل ساختمون. حمید اومده بود داشت غذاهارو روی میز می‌چید:
- تو کی اومدی؟ چه زود؟
- هه... مگه میخواستم آپولو هوا کنم؟ چهار صد پونصد متر پایین‌تر یه غذاخوری بود که همونجا گرفتم! بیا بخور که سرد میشه‌ها... زود باش!
- بذار دستامو بشورم! راستی... رویا رو ندیدی؟
- اومد رفت بالا... غذاشو برد بالا بخوره؛ گفت تنهایی میخورم!
- عجب!!
با حمید مشغول خوردن غذا شدیم. کبابش به خوشمزگی کباب‌های تهرون نبود اما شکم پر کن بود. سر میز شام چند باری گوشی حمید زنگ خورد ولی هربار رد تماس میداد!
- خب جواب بده... من غریبه ام؟؟
- نه بابا... یکی از بچه‌هاست... حوصله ندارم جوابشو بدم! غذاتو بخور!
- هر جورراحتی!
بعد از غذا هم ظرف هارو همونجوری روی میز گذاشتیم و هر کدوممون از خستگی رفتیم و یه گوشه واسه خواب! روی مبل خوابیده بودم که توی خواب غلت زدم و خوردم زمین! با افتادنم خواب از سرم پرید. هرچی در و دیوار رو نگاه کردم که بدونم ساعت چنده چیزی ندیدم. یه نگاه به گوشیم کردم. ساعت5 بود والبته 3 تا میس کال از رویا روی گوشیم افتاده بود! اول فکر کردم اتفاقی افتاده اما بعدش گذاشتمش به حساب منت کشی. بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم و چندبار حمید رو صدا زدم اما جوابی نشنیدم. رفتم طبقه بالا که دیدم در یکی از اتاق ها بازه؛ رویا اونجا خواب بود. میخواستم صداش بزنم و بیدارش کنم ولی فکر کردم شاید تازه خوابیده باشه و منصرف شدم. از پله‌ها اومدم پایین و رفتم حیاط پشتی و کنار ساحل وایسادم؛ زل زدم به دریا. آرامش عجیبی داشت. مثل آرامش قبل از طوفان. پدر بزرگم شمالی بود. همیشه میگفتم هر وقت دریا آرومه آرومه بدون یا طوفان بوده و تمام شده یا آرامش قبل از طوفانه! همون جا روی ماسه‌ها دراز کشیدم و چشمامو بستم. نمیخواستم به هیچ چیز دیگه فکر کنم. فقط صدای موج‌های دریا بود که به گوشم میرسید. واسه خودم رفته بودم تو فکر دریا و صداش که تمام صورت یهو خیس شد و بعدش هم صدای شلیک خنده دو نفر بلند شدم. با دستم چشمامو تمیز کردم و برگشتم دیدم حمید یه سطل دستشه و اون طرف ترش هم رویا وایساده و دوتا زدن زیر خنده! به سرعت بلند شدم و دمپایی هام رو برداشتم و دنبالشون کردم. دوتاییشون شروع کردن به فرار کردن توی طول ساحل و خندیدن. رویا همون وسط ها نفسش برید؛ وایساد و دستشو گرفت دو طرف سرش. فکر کرد میخوام بزنمش. بهش که رسیدم دستمو بردم بالا که بزنم تو سرش ولی دلم نیومد. همونطور که سرشو برده بود لای دستاش بغلش کردم وگفتم:
- حالا منو مسخره می کنی ها؟؟ بزنم تو سرت؟
- شوخی بود به خدا فرزاد... همه‌اش تقصیر حمید بود.
حمید وقتی دید که من دیگه دنبالش نمی‌کنم برگشت بود دوتا دستش رو بالا گرفت و داد زد:
- تسلیم... تسلیم...
زدیم زیر خنده و همگی برگشیم سمت ویلا.  رویا دستشو دور کمرم حلقه کرد بود با من می‌اومد. زیاد نمی‌خواستم بهش نزدیک بشم اما به کارهایی که میکرد هم بی میل نبودم! حمید رفت سمت آشپز خونه و مرغ‌ها رو از یخچال بیرون آورد. یه شیشه آبلیمو رو خالی کرد توی یه ظرف و مرغ هارو تیکه تیکه کرد گذاشت تو ظرف! کنار رویا داشتم به کارهای حمید نگاه میکردم که سرشو آورد بالا و به من گفت:
- خوبه والا... دارم شام آقا و خانوم رو آماده میکنم و دوتاییشون وایسادن بر و بر منو نگاه میکنن! بیاین کمک ببینم.
رویا گفت:
- چه کمکی؟
- برو سیخ هارو از صندوق عقب ماشین بیار و بشور. هووووی فرزاد.... تو هم بیا برو ذغال‌هارو آماده کن!
- هوووی به عمه ات... باشه!
خندیدم و رفتم توی حیاط و ذغال و آتیش رو محیا کردم. حمید چون تجربه بیشتری داشت توی غذا پختن و کباب کردن داشت، خودش تا آخر بقیه‌ی کارها رو انجام داد و ما فقط نگاه میکردیم. جوجه کباب ها که آماده شد، رفتیم و کنار ساحل شام خوردیم. بعد از  شام، حمید وسائل رو جمع کرد و بلند شد و گفت:
من ظهر زیاد نخوابیدم. صبح هم رانندگی کردم خسته ام. میرم استراحت کنم. فردا صبح میریم یه چرخی با ماشین این اطراف میزنیم. شب بخیر...
یه نگاه به ساعت کردم؛ 9 بود. گفتم:
- هووووی حمید... مگه مرغی که الان بخوابی؟ تازه سره شبه!
نزدیک در ساختمون بود. برگشت و گفت:
- بخدا خسته ام... شب بخیر!
و رفت. باد شروع کرده بود به وزیدن؛ هوا یه مقدار سرد اما قابل تحمل بود. رویا اومد چسبید به من و خودشو جمع کرد کنار. دستمو دور گردنش حلقه کردم و بیشتر کشیدمش سمت خودم. گفتم:
- چته؟
- خب سرده دیگه!
- آها! راستی... تو ظهر واسه چی قهر کردی و رفتی بالا؟ اصلا چرا معذرت خواهی میکردی؟
- ولش کن...بی خیال.
- لوس نشو دیگه... بگو!
- یه قولی بهم میدی؟
- شاید... حالا چه قولی؟
- قول بده به چیزهایی که میگم خوب گوش کنی و بعدش هم خونسردی خودت رو حفظ کنی!
- آها فهمیدم... میخوای بگی سرطان خون دارم و قراره یه ماه دیگه بمیرم... بهتر... من از خدامه!
- حرفهام جدیه فرزاد!
- خب بابا بگو!
- قول دادی هاااا؟
- بگوووو!
دستمو از دور گردنش جدا کرد و اومد نشست روبه روم. یکی از دستهامو گرفت توی دوتا دستش و زل زد به چشمام. باد یه مقدار تند تر شده بود و موهای رویا مداوم می اومد جلوی چشمش. شروع کردم به صحبت کردن:
- ببین فرزاد. من یه روز رفته بودم موبایلمو بدم واسه تعمیر؛ اولش که گوشی رو دادم گفت برو فردا بیا ولی بعدش یه نگاه بهم انداخت و گفت نه بشین زود درستش میکنم میدمش دستت! همونطور که داشت گوشی رو درست میکردم شروع کرد به حرف زدن و سوال پرسیدن و منم جوابش میدادم. آخر سر هم گوشی رو بهم داد و هرکاری کردم پول ازم نگرفت بجاش شماره تلفنشو داد. شبش بهش زنگ زدم که بابت درست کردن گوشی ازش تشکر کنم که برای پس فردا، ظهرش، نهار، بامن قرار گذاشت. نمیخواستم برم اما با خودم گفتم میرم و یه نهار مجانی میخورم و یه خورده سرکارش میذارم. فکر میکردم طرف از اون بچه مایه دارهای اوسکله که خنگ میزنن و راحت میشه تیغشون زد. راستشو بخوای ما، یعنی منو خونواده ام اصلا وضع مالیمون خوب نیست. منم بیشتر اوقات همین بچه مایه دارهایی رو که گفتم رو تیغ میزنم تا یه پولی داشته باشم واسه خرجیم.
پریدم وسط حرفش و گفتم:
غمنامه میخوای برام تعریف کنی؟؟ حوصله ی داستان شنیدن ندارم هاا!
با حالت التماس بهم نگاه کرد و دستمو توی دستاش محکم فشار داد و گفت:
- تورو خدا خوب گوش بده!
- اوکی... بگو!
- داشتم میگفتم. ظهر رفتم و باهاش نهار خوردم. اما همونجا برای شبش باز هم باهام قرار گذاشت و گفت میریم خونه یکی از دوستام. شام مهمون اون هستیم! اولش نمیخواستم قبول کنم اما دیدم شاید اینطوری بتونم پول بیشتری ازش بگیرم. شب باهم رفتیم خونه دوستش... یعنی اومدیم خونه ی تو!!
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- ها؟؟ منظورت از اون یارو که میخواستی تیغ زنی حمید بود؟
- آره! حالا بقیشو گوش کن! خودت که یادته شب چی شد! از خونه که زدیم بیرون حمید منو برد دم خونمون و پیاده کرد. اما بعدش دوباره بهم گفت که سوارشم باهام حرف داره! سوار که شدم گفتم اگه یه کاری برام انجام بدی ا میلیون تومن پول بهت میدم! من که توی عمرم از هیچ کس اینقدر پول کش نرفته بودم قبول کرد هرکاری میخواد انجام بدم. حمید بهم گفت دوباره برگردم پیش تو و خودمو بهت بچسپونم یعنی آویزونت بشم. اولش واسه پول قبول کردم اما بخدا از همون سر سفره شام که چشمام افتاد به چشمت دلم یه جوری شد.
نذاشتم حرفشو ادامه بده و با عصبانیت گفتم:
- داری چی میگی واسه خودت؟ این چرت و پرتها چیه؟ حمید واسه چی باید این کار رو بکنه؟
- تورو خدا عصبانی نشو گلم. بذار ادامه بدم. شب هم که کنارت خوابیدم بخدا احساس کردم عاشقت شدم. گفتم که اولش حمید منو وادار کرد که بیام پیشت؛ دیروز هم  زنگ زد و یه سری کارهارو گفت که انجام بدم؛ اما من که بهت زنگ زدم واسه شام بخدا از ته دلم بود. یعنی خودم می خواستم ببینمت نه واسه حمید! اما تو قبول نکردی. شب با حمید تماس گرفتم تا دلیل کارهاشو بپرسم. اولش نگفت اما وقتی تهدیدش کردم که همه چیز رو به تو میگم برام توضیح داد...
به اینجای حرفهاش که رسید ساکت شد. و روشو کرد سمت دریا. من که از حرفهاش کاملا گیج و منگ شده بودم گفتم ادامه بده! چیزی نگفت. داد زدم ادامه بده. همون طور که روش به سمت دریا بود گفت:
- ببین داره طوفان میشه هااا... بادش هم شدید شد!
سرشو گرفتم و چرخوندم سمت خودم. دیدم دور چشمهاش یه حلقه‌ی اشک جمع شده. بلند تر داد زدم و گفتم :
- ادامه بده گفتم!
- تورو خدا داد نزن سرم... باشه میگم...!
با دستاش اشکاشو پاک کرد و با صدایی که معلوم بود بغض داره گفت:
- بعضی ها به مرور عاشق هم دیگه میشن وبعضی ها با یه نگاه. من با یه نگاه عاشقت شدم ولی باور کن هر کاری کردم بخاطر خودت بود. نمیخواستم این حرفهارو بهت بزنم و امروز باهات اومدم که کاری کنم بهت خوش بگذره. اما یه مرتبه تصمیم گرفتم همه چیز رو بهت بگم!
بغضش ترکیده بود و واضح داشت گریه میکرد؛  میون هق هق گریه هاش ادامه داد:
- حمید می‌گفت تو یه دختری رو دوست داری به اسم آرزو که رفته آلمان. به من گفت باید کاری کنم که دیگه تو به آرزو فکر نکنی... بهم گفت هر چه قدر پول بخوام بهم میده تا آرزو رو از زندگی تو بیرون کنم...میگفت...
ادامه نداد و بلند بلند شروع کرد به گریه کردن. یه لحظه چشمامو بستم و دندونامو بهم فشار دادم. بادش سرد بود اما من سردیش رو حس نمیکردم. تمام بدنم گر گرفته بود. بلند شدم و دویدم سمت ویلا. رویا با گریه داد زد:
- کجا؟ فرزادم کجا؟ قول دادی عصبانی نشی!
بدون توجه به اون در ویلا رو با فشار باز کردم و دویدم سمت طبقه بالا. با لگد زدم توی در و در رو باز کردم؛ حمید که توی اتاق خواب بود متعجب از خواب پرید به من نگاه کرد. فرصت حرف زدن بهش ندادم و گرفتمش زیر مشت و لگد. تمام عصبانیتم رو جمع کرده بودم توی لگد‌ها و مشت هایی که بهش میزدم. حمید فقط ناشیانه از خودش دفاع میکرد و میگفت چی شده؟ همون طور که میزدمش جوابش دادم:
- کثافت آشغال... حرومـ.زاده... عوضی ... عوضی ... عوضی...
دیگه ادامه ندادم و نشسته‌ام کف اتاق و زدم زیر گریه. بلند گریه میکردم و هی این جمله رو تکرار میکردم:
- چرا حمید؟؟ چرا این کارو با من کردی؟ چرا میخواستی آرزو رو از من بگیری؟ کثافت چرا!
- حمید اومد کنارم نشست و دو دستشو گذاشت روی بازوم. دستشو عقب  زدم و با لگد هلش دادم .
- گمشو... گمشو که دیگه نمیخوام ریختتون ببینم! گمشو!
حمید بلند شد سر و پا و با صدای بلند شروع کرد به صحبت کردن:
- آره...آره...آره من کثافتم... من آشغالم... من عوضی هستم که میخواستم جلوی بدبخت شدن رفیقم رو بگیرم. من کثافتم که نمیخواستم یه دختره‌ی عوضی رفیقمو اذیت کنه! بدبخت... بیچاره... اون دختره ای که داری واسه اش زجه میزنی نامزد کرده. رفته خارج دیگه بر نمیگرده! آره... من کثافتم که اینارو فهمیدم و خواستم جلوی بدبخت شدنت رو بگیرم... آره...
سرمو از روی زانوم بلند کردم و نگاش کردم گفتم:
- دروغه... همه اش دروغه... میخوای گند کاریت رو توجیه کنی... گمشو!!!
ـ باشه... گم میشم... ولی بدون همه اش حقیقته... اون دختره هفته پیش مراسم نامزدیش بود با پسر داییش که آلمانه... الانم که رفته آلمان دیگه برنمیگرده... همونجا موندگاره!!!
بلند شدم و یقه اش رو گرفتم و با صدای بلند داد زدم:
- دروغه... دروغه... دروغه!
حمید دستمو از یقه اش جدا کرد و گفت زنگ بزن از خودش بپرس. بپرس تا بهت بگه... بپرس...
با دستام اشکامو پاک کردم و از اون اتاق زدم بیرون. اومدم طبقه پایین و گوشیم رو برداشتم. شماره آرزو رو گرفتم. بعد از چند بوق جواب داد :
- بله؟
- تو نامزد کردی؟
چیزی نگفت... دوباره سوالمو تکرار کردم:
- گفتم تو نامزد کردی؟
بازهم جوابی نداره... اینبار بلند تر داد زدم و گفتم:
- آرزو تو نامزد کردی؟
- آره...
و گوشی رو قطع کرد. دوباره شماره اش رو گرفتم...
- دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد.
دنیا دور سرم میچرخید. سرم به شدت درد میکردم. نمیدونستم چیکار کنم. همون جا کف حال روی زمین وا رفتم...

گفتی از عشقم حذر کن
چه بد کردم؟ نکردم
یادمو از سر به در کن
چه بد کردم؟ نکردم

روز اول گفته بودی
ولی از تو نشنیدم
توی آینه ی دیروز
کاشکی فردا رو می دیدم

با تو عشق آمد و گم شد
هر چه بو د زیرو زبر شد
لحظه ها خالی و خسته
زندگی بیهوده تر شد


تــمــام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 18:28  توسط مزخرف نویس...  | 

بخاطر افزایش سرعت بالا اومدن وبلاگ...قسمت دهم داستان "آرزو" منتقل شد به ادامه مطلب . برای خوندنش روی لینک ادامه مطلب پایین کلیک کنید...ممنونم .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:49  توسط مزخرف نویس...  | 

بخاطر افزایش سرعت بالا اومدن وبلاگ...قسمت نهم داستان "آرزو" منتقل شد به ادامه مطلب . برای خوندنش روی لینک ادامه مطلب پایین کلیک کنید...ممنونم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 18:18  توسط مزخرف نویس...  | 

بخاطر افزایش سرعت بالا اومدن وبلاگ...قسمت هشتم داستان "آرزو" منتقل شد به ادامه مطلب . برای خوندنش روی لینک ادامه مطلب پایین کلیک کنید...ممنونم .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 0:31  توسط مزخرف نویس...  | 

اینم ادامه ی ماجرای آرزو . برای خوندنش به ادامه مطلب مراجعه کنید .

راستی به نظر شما آخر داستان چی میشه ؟؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:57  توسط مزخرف نویس...  | 

سلام

خلاصه ی قسمت 1 تا 5 :

من همراه با حمید برای دیدن آرزو به باشگاه بیلیارد – محل قرار- رفتم . در حین صحبت با آرزو ، با تلفن ، خبر میدن که بابای آرزو تصادف کرده و بیمارستانه . همراه با آرزو به بیمارستان رفتم و در اونجا متوجه شدیم که باباش احتیاج به عمل پیوند ریه داره . با کمک عموی آرزو ، بابای آرزو همراه با خوده  آرزو به کشور آلمان اعزام شدن .  البته این موضوع رو من ، ظهر فرداش ، وقتی از خواب بیدار شدم ، از طریق اس ام اس کوتاهی که آرزو فرستاده بود متوجه شدم . بیرون از خونه بودم که حمید تماس گرفت و دنبال خونه ی خالی میگشت و وقتی فهمید خونه ی ما بخاطر رفتن پدر و مادرم به مسافرت چند روزی خالیه ، قرار شد شب بیاد اونجا...

و حالا قسمت ششم داستان " آرزو "  در ادامه ی مطلب  :




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 8:33  توسط مزخرف نویس...  | 

بخاطر افزایش سرعت بالا اومدن وبلاگ...قسمت پنجم داستان "آرزو" منتقل شد به ادامه مطلب . برای خوندنش روی لینک ادامه مطلب پایین کلیک کنید...ممنونم .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 22:8  توسط مزخرف نویس...  | 

بخاطر افزایش سرعت بالا اومدن وبلاگ...قسمت چهارم داستان "آرزو" منتقل شد به ادامه مطلب . برای خوندنش روی لینک ادامه مطلب پایین کلیک کنید...ممنونم .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 1:46  توسط مزخرف نویس...  | 

بخاطر افزایش سرعت بالا اومدن وبلاگ...قسمت سوم داستان "آرزو" منتقل شد به ادامه مطلب . برای خوندنش روی لینک ادامه مطلب پایین کلیک کنید...ممنونم .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 1:45  توسط مزخرف نویس... 

بخاطر افزایش سرعت بالا اومدن وبلاگ...قسمت دوم داستان "آرزو" منتقل شد به ادامه مطلب . برای خوندنش روی لینک ادامه مطلب پایین کلیک کنید...ممنونم .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 1:44  توسط مزخرف نویس...